تبليغاتX
###گوگوش یک افسونگر###

###گوگوش یک افسونگر###

ادبی

یک روز از تو ..از درختان خیابان شلوغ..از شعر و کلمه های بی فروغ دور خواهم شد..یک روز می گذرم از هر چه هیاهو..از هر چه آرزو. خواهد آمد روزی که از همه پنجره ها و آینه ها دست بکشم..بالهایم پرواز را تجربه خواهند کرد...و چه خوب گفته فروغ:" همیشه پیش از آنی که فکر کنی اتفاق می افتد."

سلام به دوستای عریرم که همیشه من رو با خوبی هاشون شرمنده می کنن و جویای احوالم هستن...

برای امشب شعری از آوریل لاوین خواننده جوان و پر طرفدار  رو انتخاب کردم که امیدوارم  خوشت بیاد جیگر..

www.sibesorkh20.blogfa.com

"Who Knows?"

Yeah, yeah
Yeah-eah, yeah
Yeah-eah, yeah

Why do you look so familiar
I could swear that I have seen your face before
I think I like that you seem sincere
I think I like to get to know you a little bit more

[Chorus]
I think there's something more, life's worth living for
Who knows what could happen.
Do what you do, just keep on laughing
One thing's true, there's always a brand new day
I'm gonna live today like it's my last day

Yeah, yeah,
Yeah-eah, yeah,
Yeah-eah, yeah

How do you always have an opinion
And how do you always find the best way to compromise
We don't need to have a reason
We don't need anything
We're just wasting time

[Chorus x2]

Find yourself, cause I can't find you
Be yourself, who are you?
Find yourself, cause I can't find you
Be yourself, who are you?

Who knows what could happen.
Do what you do, just keep on laughing
One thing's true, there's always a brand new day

So you go and make it happen
Do your best just keep on laughing
I'm telling you, there's always a brand new day

[Chorus]
Who knows what could happen.
Do what you do, just keep on laughing
One thing's true, there's always a brand new day
I'm gonna live today like it's my last day

 

"کي ميدونه؟"

Yeah, yeah
Yeah-eah, yeah
Yeah-eah, yeah

چرا تو انقدر آشنا به نظر ميرسي؟
من ميتونم قسم بخورم که تو رو قبلا ديده ام
من فکر کنم دوست دارم تو بي ريا باشي
من فکر کنم دوست دارم تو رو يه خرده بيشتر بشناسم

[Chorus:]
من فکر کنم يه چيز ديگه هم هست , ارزش ز ندگي به چيزيه که بخاطرش زنده ايم
کي ميدونه چي ميشه؟
اون چيزي رو که ميخواي انجام بده, فقط بخند
يه چيز درسته اينکه هر روز يه روز داغه
من ميرم امروز رو شروع کنم مثل ديروزم

Yeah, yeah
Yeah-eah, yeah
Yeah-eah, yeah

چه جوريه که تو هميشه عقيده داري؟
چي جوريه که تو هميشه بهترين راه رو براي آشتي پيدا ميکني؟
ما احتياج بدليل نداريم
ما به هيچي احتياج نداريم
ما فقط داريم وقت تلف ميکنيم

[Chorus (2x)]

خودتو پيدا کن چون من نميتونم پيدات کنم
مواظب خودت باش, تو کي هستي؟!
خودتو پيدا کن چون من نميتونم پيدات کنم
مواظب خودت باش, تو کي هستي؟!

کي ميدونه چي ميشه؟
اون چيزي رو که ميخواي انجام بده, فقط بخند
يه چيز درسته اينکه هر روز يه روز داغه

پس برو اونو بساز (آينده)
بهترين کار و انجام بده (بخند)
من به تو ميگم که اينجا هر روز يه روز داغه


[Chorus:]
کي ميدونه چي ميشه؟
اون چيزي رو که ميخواي انجام بده, فقط بخند
يه چيز درسته اينکه هر روز يه روز داغه
من ميرم امروز رو شروع کنم مثل ديروزم

و حرف آخر:

                              به پایان شد حدیث دل ز بس گفتیم و نشنیدی

                                              سر آمد رشته الفت ز بس بستیم و بگسستی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 0:9  توسط دیبا  | 

 

سلام به چشم های قشنگت...

پاییز فصل قشنگ و در عین حال غم انگیزیه...شایدم برای منی که تمام خاطرات تلخم در پاییز و رمستان بوده یک همچین حسی داره...

در هر صورت این شعر زیبا از فروغ فرخزاد رو تقدیم می کنم به همه دوستای خوبم...

اندوه پرست**

www.sibesorkh20.blogfa.com

کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگ های آرزو هایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه...چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند...شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه من...

همچون آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام

منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

کاش چون پاییز بودم...کاش چون پاییز بودم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 2:40  توسط دیبا  | 

 

سلام دوست عزیزم...پیشا پیش عید سعید فطر رو بهت تبریک می گم و امیدوارم هر روزت عید باشه...

گاهی که از تو دور می افتم به تمام ابرهایی که بالای سرت راه می روند حسودیم می شود...آن وقت آرزو می کنم  کاش ابر کبودی بودم که تو بخاطر باران دوستش داشتی...

 

www.sibesorkh20.blogfa.com 

یادگار**

ای عطر ریخته

عطر گریخته

دل عطر دان خالی و پر انتظار توست

غم یادگار توست.

 

 

کاش می شد

تمام شعرها را نوشت

مثلا اینکه

من به تو فقط عادت کرده ام

وتو

همیشه دروغ می گویی

کاش می شد

از رودخانه ها گذشت و

خیس نشد.

 

این هم چند تا مطلب طنز :

مرد اول: راستی فهمیدی دیشب خونه ما دزد اومد و الان هم بیمارستانه؟

مرد دوم: نه! مگه چطور شد؟

مرد اول: هیچی٫ زنم فکر کرد من دیر اومدم خونه.

                                     ***

پسر بچه: مامان چرا عروس لباس سفید پوشیده؟

مامان: برای اینکه بهترین روز رندگی او هست.

پسر بچه: پس چرا داماد سیاه پوشیده؟

                                    ***

و حرف آخر:

                                 ز غم کسی هلاکم که ز من خبر ندارد

                                                    عجب از محبت من که در او اثر ندارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 5:14  توسط دیبا  | 

دیروز که من نبودم تو بودی...به من رسم عشق ورزی آموختی...و امروز که هستم تو نیستی ...آیا باید بیاموزی آن چرا که آموختی؟...

دوست من سلام...خوشحالم که بازم به من سر زدی این نشونه خوبیه...

شما هم تا حالا خاطره شدین؟...خاطره ای که شاید فراموش شده...

 www.sibesorkh20.blogfa.com

آرزوها**

بعضی آرزوها برآورده می شوند

بعضی می میرند

بعضی همچنان باقی می مانند

من آرزو داشتم تو را ببینم

من آرزو دارم تو را ببینم

من آرزو خواهم داشت

تو آرزو داشتی ببینی ام

آرزو داری بروم

آرزو خواهی داشت گم شوم

بعضی آرزو ها کوچکند

بعضی بزرگ

تو کوچکترین

تو بزرگترین

تو آرزوی همیشه منی

آرزوهایی اما خاطره می شوند

مثل من

که خاطره ای شده ام برای تو.

 

بر شانه های تو**

وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه می خواست بشکند

یک لحظه

از خیال پریشان من گذشت:

" بر شانه های تو..."

بر شانه های تو

می شد اگر سری بگذارم

وین بغض درد را

از تنگنای سینه بر آرم

به های های

آن جان پناه مهر

شاید که می توانست

از بار این مصیبت سنگین

آسوده ام کند.

 

خوب این هم دستور تهیه قورمه سبزی دانشگاهی:

مواد لازم:

چمن تازه میادین و باغچه های اطراف دانشگاه:۱۰۰ کیلو گرم

گوشت های آلوده سفارشی:هر نفر یک تکه

لوبیای قرمز:برای هر صد نفر یک عدد

نمک و ادویه:به میزان لازم

برنج محصول کشورهای تایلند ..هند و پاکستان با مهر استاندارد:مقداری

طرز تهیه:

مواد مخصوص طبخ خورشت را مخلوط نموده و آن را در یک دیگ بزرگ می ریزیم تا بجوشد و خودش را بگیرد . پلو را هم جدا آبکش می کنیم و می گذاریم دم بکشد.غذای مورد نظر شما آماده است و دانشجویان محترم می توانند با مراجعه به سلف سرویس و پرداخت تنها ۱۰۰ تومان آن را نوش جان کنند.

و در آخر:

                             ای که از هر چه بهار است نشانی داری

                                                  چه شود دست به روی دل من بگذاری؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 21:16  توسط دیبا  | 

دوست خوبم سلام...از اینکه به وبلاگم سر زدی ممنون...

دستهایت را دوست دارم که هرگز وقت خداحافظی مهربانی شان را از من دریغ نمی کنند و انگشت هایت را که از نامه نوشتن خسته نمی شوند..

 www.sibesorkh20.blogfa.com :|منبع

گفته بودی که:" چرا محو تماشای منی؟"

وآنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی!"

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی.

                                                      ***

یکی را دوست می دا رم

 ولی افسوس که او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید

 بخواند از نگاهم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم که او را دوست می دارم

ولی افسوس او گل را

به زلف کودکی آویخت

تا او را بخنداند.

 

زنی که یکدفعه ناپدید شد!!!

در سال 1889 در شهراریس طی برگزاری یک نمایشگاه بزرگ جهانی یک مادر و دختر اتاقی در یکی از هتل های پاریس اجاره کردند.آن دو تازه از هندوستان آمدو بودند و کارمند هتل اتاق342را به آنان اجاره داد.اتاق 342 اتاقی یا مبلمان شیک و پرده های ارغوانی و کاغذ دیواریهای صورتی بود.به محض ورود به اتاق.. حال مادر چنان بد شد که دختر مجبور شد دکتر هتل را خبر کند.دکتر پس از معاینه مادر نسخه داروها را به دختر داد که برای گرفتن آن به مطب دکتر برود.

دختر جوان سوار بر کالسکه شد واز آن جایی که مطب با هتل فاصله زیادی داشت..دختر پس از 4 ساعت به هتل برگشت. به محض ورود سراغ کارمند هتل رفت وحال مادرش را پرسید.کارمند با تعجب نگاهی به او انداخت و گفت:منظورتان چه کسب است؟...دختر با تعجب تمام ماجرا را از کرایه هتل تا رفتن به مطب را برای مرد شرح داد..اما او با خونسردی گفت:شما به تنهایی به اینجا آمدید...دختر برای اثبات ادعایش به دفتر هتل اشاره کرد.در کنار امضای دختر جایی که می بایست

امضای مادر باشد اسم غریبه ای به چشم می خورد.÷س از رفتن به اتاق 342 دختر متوجه شد که پرده ها ارغوانی نیستندو کاغذ دیواری صورتی نیست.اثری از مبلمان شیک به چشم

نمی خورد ذختر که بسیار تعحب کرده بود به سراغ دکتر هتل رفت.ولی دکتر معاینه ی

مادرش را انکار کرد.دختر به پلیس شکایت کرد ولی پلیس و روزنامه ها کوچکترین سرنخی

از مادرش به دست نیاوردند. دختر پس از مدت ها جست وجو بالاخره نامید شد و به انگلستان

برگشت.این معما هیچ گاه حل نشد اما برخی چنین استنباط کردنند که مادر دختر در هند به

بیماری مسریه خطرناکی مبتلا شده است و دکتر و رءیس هتل نتیحه گرفتند که پخش این

خبر در روزنامه ها باعث ایجاد آشفتگی میشود و کار هتل را دچار مشکل خواهد کرد.

اما چطور توانستند که ظرف ۴ ساعت اتاق را کاملا تغییر دهند؟

بر سر مادر چه آمد؟ هیچ کس به اسرار این ماجرا پی نبرد.

 

و حرف آخر:

                        جذاب ترین مرحله عشق همین است

                                              از من تو همان چیز بخواهی که ندارم

به امید دیدار...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 7:3  توسط دیبا  | 

سلام به همگی...

آیا شما که صورتتان را

در سایه نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یاس آور

اندیشه میکنید

که زنده های امروزی

چیزی بجز تفاله یک زنده نیستند؟....

هر روز که چشم باز می کنم گویی دوباره متولد شده ام...آن روز..روز میلاد من است و با خود شایداین حقیقت تلخ را به همراه دارد که فردا دیگر نخواهم بود...آری بین مرگ و تولدم فاصله ای نیست جز نفسهایی که نام تو را فریاد می زنند...تویی که مهربان ترینی و هر روز به من تولد دوباره می بخشی...

www.sibesorkh20.blogfa.com

ترا هرگز آرزو نمی کنم..هرگز

چون محال می شوی

مثل همه آرزوهایم

که شبی بی اختیار

ترا آرزو کردم

همین!...

 

شبی پرسیدمش با بی قراری

به غیر از من کسی را دوست داری؟

دو پلکش با خجالت بر هم افتاد

میان گریه هایش گفت آری

 

این هم یک داستان عجیب ولی وا قعی!!!!

زندگی دوباره:

در سال ۱۹۷۷ خانم شرلی گری یک شب با شنیدن نام خود از خواب پرید.او درجای خوذ

نشست و با ناباوری نیم تنه ای از دوست صمیمی خود را مشاهده کرد.دوستش پت کروند

در کنار تخت ایستاده بود اما پاهاپیش دیده نمیشد.پت کاملا به هم ریخته بود و به نظر

می رسید درد او را آزار می دهد.شرلی اصلا نمی دانست چه چیزی دوستش را این همه

آزار می دهد و  عجیب آنکه پت لباسی به تن داشت که حاضر نمیشود حتی در خواب هم

بپوشدبه گفته ی شرلی پت یک زن شیک پوش بود اما آن لباس رنگ و رو رفته /کهنه و

دور یقه اش چروک یود.شرلی متوجه نشود که پت میخواهد چه چیزی به او بگوید و وقتی

تصویر ذوستش ناپدید شد او نیز به خواب رفت.صبح روز بعد با دوست خود تماس گرفت

و حالش را پرسید.پت جریان مسافرت خود و شوهرش را به کنیا برای شرلی تعریف

کرد پت در آنجا تصادف کرده بود. بعد از انتقال به بیمارستان پس از یک عمل جراحی

مدتی در آنجا بستری بود به گفته ی پت پیراهنی که در بیمارستان به تن داشت یک

لباس رنگ و رو رفته و کهنه بود که یقه اش بسیار چروک بود.پت اصلا باور نمی کرد

چگونه شرلی از موضوع ناراحتی و درد او و حتی لباس او با خبر شده بود.!

و در آخر:

                      پر می کشی و وای به حال پرنده ای

                                                   کز پشت میله قفسی عاشقت شده است

به امید دیدار...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 5:40  توسط دیبا  | 

گل سرخی برایت روشن می کنم تا شاید مرا ببینی...من در همسایگی علفهای گمنام خانه دارم و آرزویم این است که هر روز بتوانم شعری برایت بگویم وکتابی در وصف نفسهای تو بنویسم...

سلام به همه شما که با حضورتون وبلاگ من رو قشنگ می کنین...همه شما می دونین وبلاگ نویسی کار راحتی نیستش ویا حداقل برای من که تازه کارم اینطوره...وبلاگ نویسی انگیزه و عشق می خواد و برای من شما تنها انگیزه هستین...

امروز می خوام از حریم و حد و مرز بین روابط دخترها و   پسرها حرف بزنم.تا چه حد می شه با یک پسرصمیمی شدو بر عکس؟...چرا بعضی ها این مرز رو نمی دونن؟...نمی دونن که تا چه اندازه باید با طرف مقابلشون شوخی کنن...این مرز چطور مشخص می شه؟ شما تا حالا با این مورد بر خورد داشتین؟...با یک جنس مخالف به هر طریق ارتباط دارین..صمیمی می شین و گاهی سر به سر هم می گذارین و یک دفعه ازش رفتاری می بینین که انتظار نداشتین...باید چه کرد؟...

www.sibesorkh20.blogfa.com :|منبع

شکست نیاز"

آتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادویی اندوه شکست

آمدم تا به تو آویزم

لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی

لیک دیدم که تو بر چهره امیدم

خنده مرگی

وه چه شیرین است

بر سر گور تو ای عشق نیاز آلود

پای کوبیدن

وه چه شیرین است

از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور

چشم پو شیدن

.وه چه شیرین است

از تو بگسستن و با غیر تو

در به روی غم دل بستن

که بهشت اینجاست

به خدا سایه ابر و لب کشت اینجاست

تو همان به که نیندیشی

به من و درد روان سوزم

که من از درد نیا سایم

که من از شعله نیفروزم

                                              *******

 

من از طرح زیبای هر خاطره

سلامی غزل گونه خواهم نوشت

که باور کنی گرچه دوراز تو ام

فراموش هرگز نکردم تو را

در این رخوت بی مجال زمان

که احساس پژمرده  همچون خزان

به یاد تو من مانده ام آشنا

که شاید که من یاد باشم تو را

این هم تغییرات خواستگاری در طول زمان:

عصر حجر:

داماد به خانواده ی عروس:من ۲ تا دایناسور دارم ۳ تا کینگ کونگ ۱ماموت و۲ تا غار که برای

زندگی خودمون و بچه هامون لازم داریم و برای تابستون هم دارم روی درخت خونه میسازم

اگر قبول نکنید همتون رو میکشم.

آغاز تمدن:

داماد به خانواده ی عروس :من از دختر شما خوشم میاد و اون رو از شما میخرم.حاضرم

۲تا اربه ی چوبی ۳ تا درخت نارگیل و ۱۰۰ تا بز بدم.قبوله؟

معاصر:

خانواده ی عروس به داماد اگه دختر ما رو میخوای باید از خودت خونه و ماشیم و درآمد خوب داشته باشی.

و در آخر:

                    چراغی کهنه ام وقت است خاموشم کنی..کم کم

                                              من آن افسانه ام باید فراموشم کنی..کم کم

به امید دیدار....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 3:35  توسط دیبا  | 

سلام به چشمای قشنگی که داره وبلاگ من رو می خونه...

برای امروزم مطالب جدیدی دارم که امیدوارم رضایت بخش باشه...

sibesorkh20.blogfa.com

من مثل هميشه ام تو دلسرد شدي

همبازي بچگي من مرد شدي

انگار پس از هزار سال آمده اي

آيينه پر غبار پر گرد شدي

ديروز به هر كه بود نه مي گفتي

 امروز پر از حسرت برگرد شدي

يادم به گذشته هاي دور افتاده

آنروز كه چون من از همه طرد شدي

معشوق هزار ساله ام باور كن

من مثل هميشه ام تو دلسردشدي

                                                 ******

نام تو"

دفتر من در وسط

باد ورق مي زند

برگي از آن مي كند

نام تو در باغها

ورد زبان مي شود.

                                                         ******

اين هم طالع بيني" مرد متولد آبان" بخونيد و ببينيد چقدر درست؟...خبرش رو به منم بديد....

جذابيت مغناطيسي او سبب مي شود كه جهان از چرخش باز بايستد ودر جهت مخالف .بچرخداو خيلي قويست.مردان متولد برج آبان روساي شركت..يا سازمانها هستند.او پوستي به رنگ سبزه تيره..مويي مشكي..و چشماني سياه دارد

كسي هم پيدا مي شود كه بور باشد اما تعداد اين گروه كم است.مرد متولد آبان چشمان نافذي دارد.وي ممكن است غذا هم زياد بخوردو اضافه وزن پيدا كند اما عميقا مي خواهد خوش هيكل باشد.

قبول كنيد كه بيشتر متولدين برج آبان معني كامل آشفتكي و آشوب هستند.آنها اعتماد به نفس دارند و خود را چنان تشويق و ترقيب مي كنند كه حتما بهت زده خواهيد شد وآرزو مي كنيدكه مثل او باشيد.علي رغم همه اينها او نگراني زيادي دارد.فراموش نكنيد كه او آدمي جنجالي است.!!

و حرف آخر:

                    گر تو باشی می توان صد سال بی جان زیستن

                              بی تو گر صد جان بود یک لحظه نتوان زیستن

 

به امید دیدار...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 20:20  توسط دیبا  |