تبليغاتX
###گوگوش یک افسونگر###

###گوگوش یک افسونگر###

ادبی

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

                     به اندازه غم تو را دوست دارم

دوستان خوبم سلام...شما هم اون رو به اندازه غمهاتون دوست دارین؟...

همیشه می خواستم شعری از حمید مصدق شاعر محبوبم بنویسم و امشب بهترین

فرصت بنظرم هستش...قبل از سفرم...یک سفر کوتاه مدت که بعد از بازگشت دوباره

می نویسم...

www.sibesorkh20.blogfa.com

""چند گویم من از جدایی ها""

هان چه حاصل از آشنایی ها

گر پس از آن بود جدایی ها

من و با تو چه مهربانی ها

تو و با من چه بی وفایی ها

من و از عشق راز پوشیدن

تو و با عشوه خودنمایی ها

در دل سرد سنگ تو نگرفت

آتش این سخن سرایی ها

چشم شوخ تو طرفه تفسیری ست

آشکارا به بی حیایی ها

مهر روی تو جلوه کرد و دمید

در شب تیره روشنایی ها

چو در آیینه روی خود نگری

می شوی گرم خودستایی ها

گفته بودم که دل به کس ندهم

تو ربودی به دلربایی ها

موی ما هر دو شد سپید و هنوز

تویی و عاشق آزمایی ها

شور عشقت شراب شیرین بود

ای خوشا شور آشنایی ها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 3:7  توسط دیبا  | 

سلام به دوستان خوب و همیشگیم...

حتما همه شما از حادثه روز سه شنبه با خبر هستید ....حادثه سقوط هواپیما c-130در شهرک توحید 

و کشته شدن نا جوانمردانه جمعی از اصحاب رسانها و مردم بی گناه...این اتفاق تلخ به حتم همه ما رو

متاثر و ناراحت کرده...اما براستی چه کس یا کسانی مسئول این اتفاق شوم هست...؟؟

بخاطر دارم دقیقا ۱ هفته قبل از وقوع این حادثه شرکت هواپیمایی ضمن یک مصاحبه تلویزیونی دم از

امنیت  وکنترل کامل هواپیماها میزد ...حال باید پرسید آیا این همان امنیت است؟؟؟؟؟!!!

در هر صورت ضمن تسلیت به بازماندگان این عزیزان شعر زیر از محمد اصفهانی رو تقدیمتون میکنم ...

به یاد آنهایی که دیگر نیستند...

 www.sibesorkh20.blogfa.com

""شکایت هجران""

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست

جانم بگیر و جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست

گم گشته دیار محبت کجا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست.../

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 18:54  توسط دیبا  | 

بی تو به شاخه خشکی می مانم..به تکدرختی بی بار در کویری تشنه..بی تو به ترانه ای می مانم که برلب هیچکس نمی نشیند...

سلام به همه  دوستان خوبم...قبل از هر چیز باید از تمامی کسانی که در این مدت من رو مورد لطف خودشون قرار دادن تشکرکنم بخصوص از وب ارتباط نزدیک با دوستان که دوست خوبو همیشگی من بوده...

شعر زیر از دست نوشته های خودم هستش که امیدوارم مورد توجه قرار بگیره...خوشحال میشم نظرتون رو در موردش بدید ..البته قبلش این رو باید اضافه کنم که بطور حرفه ای شعرنمی گم و نظر شما کمکی برای من خواهد بود...

 

"فاصله"

برای من.جدایی از ما مهم نبود

مهم.توبودی و قلبهامان

و شکست

و پاره شد

آن شیشه که دلم بود

آن رشته که محبتم بود.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 19:1  توسط دیبا  | 

سلام بر دستهای روشن تو که همیشه صبح را به من ارزانی می دارد...سلام بر صدای صاف تو که گاهی از آسمان بی ابر  هم صاف تر است...سلام بر خاطرات آبی مان...

 

حتما همه شما کمابیش با اشعار حماسی شاعر بزرگ ادبیات فارسی فردوسی آشنا هستین..بخصوص که در کتابهای ادبیات دبیرستان همیشه اشعاری ازاو بود و ما خواسته و نا خواسته باید اونها رو می خوندیم و یادم برای اکثر بچه ها از جمله خودم خیلی کسل کننده بود.همیشه از این موضوع که چرا رستم باید در تمام مبارزاتش پیروز می شد حرص می خوردم و از قسمتی  که سهراب کشته میشد بدم می آمد اما خوب مجبور بودیم بخونیم ....حالا  اون روزها رفته و من مجبور نیستم دیگه شاهنامه بخونم اما یک گاهی خودم میرم و اون رو ورق می زنم...حالا حس می کنم داستانهای اغراق آمیز شاهنامه اونقدرها هم کسل  کننده نیستش...بالاخره نیمی از هویت ملی تمام ماست...هر چی باشه رستم که مثل این چشم بادومی ها که تو فیلم های  رزمیشون همش پرواز می کنن این کار رو نمی کنه یا مثل سوباسا و کاکرو ۶۰ ساعت تو آسمون نمی مونه تا یک توپ رو شوت کنه... 

شعر زیر که آمیخته با طنز هستش یک شوخی کوچولو با حکیم فردوسی هستش که امیدوارم استاد به دل نگیرن و ما رو نفرین نکنن...این شعر رو به همه شما که زمانی پشت میز و نیمکت ها می نشستین تقدیم می کنم...به امید یادآوری خاطرات خوش...

www.sibesorkh20..blogfa.com

کنون رزم ويروس و رستم شنو دگرها شنيدستی اين هم شنو

که اسفنديارش يکی ديسک داد بگفتا به رستم که ای نيک زاد

در اين ديسک باشد يکی فايل ناب که بگرفتم از سايت افراسياب

چنين گفت رستم به اسفنديار که من گشنمه نون سنگک بيار

جوابش چنين داد ٬خندان طرف که من نون سنگک ندارم به کف

برو حال می کن بدين ديسک٬ هان ! که هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوی خانه اش شتابان به ديدار رايانه اش

چو آمد به نزد مينی تاورش بزد گرز بر دکمه ی پاورش

دگر صبروآرام و طاقت نداشت مر آن ديسک را در درايوش گذاشت

نکرد هيچ صبر و نداد هيچ لغت يکی ليست از روی ديسک او گرفت

در آن ديسک ديدش يکی فايل بود بزد اينتر آنجا و اجرا نمود

کزان يک دم وشد همان دم عيان يکی فيلم و موزيک و شرح وبيان

به ناگه چنان سيستمش کرد هنگ که رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگر باره ريست نمود همی کرد هنگ وهمان شد که بود

تهمتن کلافه شد وداد زد ز بخت بد خويش فرياد زد

چو تهمينه فرياد رستم شنود بيامد که ليسانس رايانه بود

بدو گفت رستم همه مشکلش وز آن ديسک و برنامه ی خوشگلش

چو رستم بدو داد قيچی و ريش يکی ديسک بوتيبل آورد پيش

يکی برنامه اندر آن ديسک بود بر آورد آن را و اجرا نمود

به ناگه يکی رمز ويروس يافت پی کشف امضای ايشان شتافت

چو ويروس را نيک بشناختند مر از بوت سکتور بر انداختش

به خاک اندر افکند ويروس را تهمتن به رايانه زد بوس را

چنين گفت تهمينه با شوهرش که اين بار بگذشت از پل خرش

دگر باره اما خريت مکن ز رايانه اصلآ تو صحبت مکن

قسم خورد رستم به پروردگار نگيرد دگر ديسک از اسفنديار 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 23:29  توسط دیبا  |