تبليغاتX
###گوگوش یک افسونگر###

###گوگوش یک افسونگر###

ادبی

                            رفتی بدون آنکه خدا حافظی کنی

                                           دیگر به قاب پنجره دقت نمی کنی

sibesorkh20

دوستان خوبم سلام...

قبل از هر چیز ولتاین رو به همگی تبریک میگم و امیدوارم هدیه های خوبی رو دریافت کنین...

البته شما هم باید کمی سر کیسه رو شل کنین و گدا بازی رو کنار بگذارین...

اما دور از شوخی هدیه خوب حتما نباید مادی باشه...خیلی وقتها جمله ها بهترین

راه برای نشون دادن دوست داشتنه...و یا یه شاخه گل ...یا حتی سیب سرخ (تبلیغ وبلاگ)

اینبار کوتاه و مختصر به مناسبت این روز قشنگ قسمتی از اشعار "فروغ فرخزاد"

عزیز رو براتون در نظر گرقتم که امیدوارم گویای عشقم باشه...

sibesorkh20

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست"

تقدیم به کسی که هیچ وقت نخواست دلم رو بشکنه و من رو با تمام بدیهام تحمل کرد...

دوست خوبم"آرش خیاطان"...ممنونم که حتی دروغ گفتنت هم زیباست...

و پدرام دوست خوبم در وب "دوست خوب"و امین در وب "عشق مبهم"

ودوستان دیگرم که اسمی نبردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 1:4  توسط دیبا  | 

در حسرت تو میمیرم و دانم تو بی وفا

                           روزی وفا کنی که نیاید به کار من

کاش میشد بی تفاوت از همه چیز گذشت...کاش میشد چشم به روی این همه دروغ بست...

وتلخی ها و بی مهری ها را به روی خود نیاورد...کاش دستهایمان آنقدر زلال وبا سخاوت

بود که قلب آشفته یک غریبه را آرام میکرد...کاش...

sibesorkh20

دوستان عزیزم سلام...در حالی که لباسی تماما آبی آسمانی به تن دارم وارد اتاقی میشم با

دیوارهای سبز رنگ...روی یک تخت با روکش سبز می خوابم و بعد از مدتی دیگر چیزی

نمیبینم...

این موضوع رو تنها به کسی گفتم که فکر میکردم براش مهم هستم...اما...متاسفم برای

خودم و اون...در تمامه مدتی که با مرگ دست و پنجه نرم میکردم حتی به خودش زحمت

یک پی ام کوچیک رو هم نداد...شاید من در اشتباه بودم باید او رو نیز فراموش کرد...

دلم تاریک است...چشمهایت را باز کن تا زیباترین آینه های جهان را ببینم...

"به من که سبز پرستم چه گفت چشمانت؟"

دریغ می کنی از من -نگاه را حتا

و نیز زمزمه ی گاه گاه را حتا

 

من و تو ره به ثوابی نمی بریم از هم

چرا مضایقه میکنی گناه را حتا ؟

 

تو اشتباه بزرگ منی -ببخشایم

بدیده می کشم این اشتباه را حتا

 

بمن که سبز پرستم چه گفت چشمانت؟

که دوست دارم- بخت سیاه را حتا

 

بدیدن تو چنان خیره ام که نشناسم

تفاوت است اگر راه و چاه را حتا

 

اگر چه تشنه ی بوسیدن توام-ای چشم

بخواه-می کشم این بوسه خواه را حتا

 

بیا تلالو شعرم بر آب ها - امشب

تراش می دهد الماس ماه را حتا

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 0:42  توسط دیبا  | 

ای کبوتران آسمان سرنوشتم کجایید؟...تنهاییم بیشتر و بیشتر شده و آفتاب دلم دیگر طلوع

نمی کند...ای یاس های باغ سرنوشتم کی می توان همرنگ شما شد؟...می خواهم با

پرستوهای مهاجر همسفر شوم و به جایی بروم که چراغ امید در قلبها روشن باشد...

sibesorkh20

دوستان عزیزم سلام...

دنبال دوستی بودم که همیشگی باشه...که همیشه دوستم باشه ..واقعا دوست باشه...

نه کسی که در لباس دوستی خنجر بدست باشه تا هر لحظه بهم زخم بزنه...

و عجیب که همه خنجر بدستن...سهم من این نبود...

شعر زیر از سهراب سپهری گویای حال منه...و شاید تویی که مثل منی...

"نشانی"

"خانه دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

"نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بر دارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست."

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 20:39  توسط دیبا  | 

تو را با غیر می بینم صدایم در نمی آید

                       دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

سلامی به گرمی چای به دوستان عزیزم...

بعد از یک غیبت نسبتا طولانی باز شروع به نوشتن کردم...خوب فصل امتحانهاست و

همه به شکلی در گیریم...البته امیدوارم پایان خوبی داشته باشه...

با سرما و برف و بارون چه می کنید؟...اتفاقا شعری که امروز انتخاب کردم از فروغ

فرخزاد مربوط به همین ها هستش...آرزو می کنم با خوندنش لحظه ای حسی رو که

 به من دست داد به شما هم دست بده...

sibesorkh20

"اندوه تنهایی"

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد

 

مو سپید آخر شدی ای برف

تا سر انجامم چنین دیدی

در دلم باریدی...ای افسوس

بر سر گورم نباریدی

 

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهایی

میخزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

 

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ای خورشید یخ بسته

سینه ام صحرای نومیدی ست

خسته ام از عشق هم خسته

 

غنچه شوق تو هم خشکید

شعر ای شیطان افسونکار

عاقبت ز این خواب درد آلود

جان من بیدار شد ..بیدار

 

بعد از او بر هر چه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه می گشتم به دنبا لش

وای بر من..نقش خوابی بود

 

ای خدا بر روی من بگشا ی

لحظه ای درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را؟

 

بعد از او دیگر چه می جویم؟

بعد از او دیگر چه می پایم؟

اشک سردی تا بیافشانم

گور گرمی تا بیاسایم

 

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه اندوه می کارد

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 21:7  توسط دیبا  |