تبليغاتX
###گوگوش یک افسونگر###

###گوگوش یک افسونگر###

ادبی

تو آخرین جمله ای که با شنیدن آن دوست دارم از تمام غیر ممکن ها بگذرم تا به تو برسم"

دوستان گلم سلام...

داریم به پایان سال ۸۴ نزدیک میشیم...در حالی که به حتم حوادث زیادی رو

پشت سر گذاشتیم...حوادثی خوب یا بد که اگر پیش نمی آمدن ما خودمون و

اطرافیانمان را نمی شناختیم...امیدوارم تجربه هایی که بدست می یاد باعث

بشه آینده ای خوب رو داشته باشیم...

برای این هفته شعری از حمید مصدق رو براتون در نظر گرفتم و یک طنز

در مورد گذروندن عید نوروز که امیدوارم خوشتون بیاد...

(قابل توجه پدی که انشا نگاری می کنه)

sibesorkh20

"شاه بیت "

من ندانم که کیم

من فقط می دانم

که تویی ٬

شاه بیت غزل زندگیم.

 

"موضوع انشا : نوروز را چگونه در کردید"

امسال سال نو خيلي مبارک بود زيرا در امسال پدرم

 ما را به شمـــال برده است! اين بهترين مسافرتي است

 که پدرم ما را آورده است چـــون قبل از اين هيـــچوقت ما را

به مسافرت نبرده بود! در راه شمال به ما خيـــلي خوش گذشــــــت!

ما در راه خيلي چپ کرديم! پدرم ميگفت من ميپيچم ولي

نميدانم چرا جــاده نميپيچه! خواهرم يک بار دستش را از پنجره

ماشين بيرون آورد تا پوست تخمـه‌اش را بريزد و يک ترانزيت

 از کنار ماشين ما رد شد و دست خواهرم از بازو کنده شـــــــــد

و ما خيلي خنديديم!

ما براي ناهار به اکبر جوجه رفتيم! البته من خود اکـــــــــبر آقا

را نديدم ولـــــــــــي پدرم که او را ديده است ميگويد

خيلي جوجه اسـت! من خيلي نوشــــــــابه خوردم و پدرم

يک گوشه نگه داشت تا من با خيال راحت بشاشـم به طبيعت!

در جاده خيلي برف آمده بود و ما برف بازي کرديم! مـــــن

 با گوله برف به پس کــــله پدرم زدم و او عصباني شد

و دست من را لاي در ماشين گذاشـت و در ماشين را محکم بست!

ما به متل‌قو رفتيم و سر يک ميز نشستيم و پدرم قيلـون

و چايي ســـفارش داد . پدرم خيلي قشنگ قيلون ميکشد.

پدرم حتي در متل قـو هم از رژيمش دست بر نميدارد

 و درِگوشي به همان پسره که قيلون آورد چيزي مـيگويد

 و يــــــک پارچ آب سفارش ميدهد! پدرم عادت دارد نوشابه

 را با آب قاطي ميکند !

کنار ما چند تا جوان نشسته اند و آواز ميخوانند :

ميخوام برم زن بگيرم ! پولامو بدم عن بگيرم ! گوجه بدم رب بگيرم و ...

پدرم با اين شعر خيلي حال ميکند ولي مادرم عصباني ميـشود

 و با پارچ آب پدرم به صورت من ميکوبد! ما 13 را در همانجا

 در کرديم البته پـدرم خيلي بيشتر از ما در کرد ولي به هر حال

 به ما خيلي خوش گذشت و من خيلي کتک خوردم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 14:6  توسط دیبا  | 

دوستان خوبم سلام...

دنیا پر است از لحظات مقدر ...لحظاتی که خود نخواهیم دانست که چگونه می آیند

 و چگونه می روند...کی؟...کدام واقعه و در کجا فرود خواهد آمد؟...و ما ایستاده ایم

در برابر دنیایی که نمی شناسیم و نمی دانیمش...دنیا پر از لحظاتی است که هر یک

آبستن اتفاقاتی است چنان عظیم که تا قرن ها در یاد ها خواهند ماند...

برای این هفته یک شعر از حمید مصدق رو تقدیمتون میکنم و بعد از اون یک مطلب

طنز در مورده ازدواج آقایون...

sibesorkh20

گل به گل٬ سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تواند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تو اند.

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ٬اما آیا

باز بر می گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد!

ازدواج برای آقایون خوبه یا بد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

قبل از ازدواج                      

۱- خوابیدن تا لنگ ظهر

۲- رفتن به سفر بی اجازه

۳- خوردن بهترین غذاها بی منت

۴- استراحت مطلق بی جر و بحث

۵- دید و باز دید از اما کن تفریحی

۶- آموزش گیتار و سنتور

۷- گرفتن پول تو جیبی از پاپا

بعد از ازدواج

۱- بیدار شدن زودتر از خورشید

۲- رفتن به حیاط با اجازه

۳- خوردن غذاهای سوخته با منت

۴- کار کردن در شرایط سخت

۵- سر زدن به فامیل خانوم

۶- آموزش بچه داری و ظرف شستن

۷- دادن کل حقوق به خانوم

نتیجه گیری اخلاقی

۱- سحر خیز شدن

۲- معتبر شدن

۳-تقویت معده

۴- ورزیده شدن

۵- مهربون شدن

۶- همدردی با مردهای دیگر

۷- مستقل شدن

نظر شما چیه؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 23:25  توسط دیبا  | 

دوستان عزیزم سلام...

متن زیر از عاشقانه های دوست خوبم غزل هستش که به در خواستش در این هفته قرار دادم

تا حال و هوای وبلاگ کمی عاشقانه بشه...شعرش هم از حمید مصدق به انتخاب خودم هستش

که امیدوارم خوشتون بیاد...

و یک متن طنز در مورده سن خانم ها و اخلاقیاتشون هستش که خوندنش خالی از لطف نیست...

www.sibesorkh.blogfa.com

"عاشقانه های دختری به نام غزل"

حال و هوای عید از همین حالا من رو هیجان زده کرده...بهار همیشه یاد آور خاطرات خوبی

برام بوده...گرچه خاطرات بد هم داشته...اما طبیعت من بهاریه...مثل درختان دو طرف خیابان

که موقع آمدن بهار زنده میشن بی توجه به دود و دم هوای آلوده...

مثل گنجشک هایی که در فضای دانشگاه پر می زنن ...همه چیز باز زنده میشه...

من هم به دنبال زنده شدن هستم نه زندگی کردن...دلم می خواهد یک روز بی خبر بروم...

همه کس و همه چیز را رها کنم و بروم به جایی که آشنایی نباشه ...در حصار و بند کسی نباشم

عشق حقیقی را لمس کنم...شاید روزی باز من و تو آغاز بشیم ...بدون وجود مردمی که فاصله

بودن میان ما...کاش تو باز همان خوب همیشگی باشی...و من...چشم باز کنم و ببینم هر آنچه

که اتفاق افتاده کابوسی بیش نبوده...

"بی تو..با تو"

آن روز با تو بودم

امروز بی توام

 

آن روز که با تو بودم

            - بی تو بودم

امروز که بی توام

            - با توام

sibesorkh20

 

سن خانم ها و اخلاقشون!!!!!!!!!!

سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم !

سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!)

سن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن !

سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث !)

 سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن !

سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام معناست !

سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می گيره! می دونم !

سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط !

سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه !) سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن !

 سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزی که نرسيديم برسونه !

سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه !

 سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله !

 سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش !

سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 16:0  توسط دیبا  |