تبليغاتX
###گوگوش یک افسونگر###

###گوگوش یک افسونگر###

ادبی

به تماشای تو باید بنشینم همه عمر

                                  ای تو در آینه عشق ٬ من دیگر من

عزیزانم سلام...

خوشحالم که بعد از مدتی باز می نویسم ...و خوشحالترم از اینکه دوستایی مثل شما دارم...

خوب برای این قسمت شعری از فروغ فرخزاد رو به در خواست دوستان خوبم قرار دادم

به امید اینکه سفر کرده ها برگردن و از یاد رفته ها رو به یاد بیارن...

sibesorkh20

از ياد رفته

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياري كه مرا ياد كند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد

نامه اي تا دل من شاد كند

 

خود ندانم چه خطائي كردم

كه ز من رشته الفت بگسست

در دلش جائي اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست

 

هر كجا مي نگرم, باز هم اوست

كه بچشمان ترم خيره شده

درد عشقست كه با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چيره شده

 

گفتم از ديده چو دورش سازم

بي گمان زودتر از دل برود

مرگ بايد كه مرا دريابد

ورنه درديست كه مشكل برود

 

تا لبي بر لب من مي لغزد

مي كشم آه كه كاش اين او بود

كاش اين لب كه مرا مي بوسد

لب سوزنده آن بدخو بود

 

مي كشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود كه چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده كه بود

شعله ور در نفس خاموشش

 

شعر گفتم كه ز دل بردارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه ئي از رويش شد

با كه گويم ستم عشقش را

 

مادر, اين شانه ز مويم بردار

سرمه را پاك كن از چشمانم

بكن اين پيرهنم را از تن

زندگي نيست بجز زندانم

 

تا دو چشمش به رخم حيران نيست

به چكار آيدم اين زيبائي

بشكن اين آينه را اي مادر

حاصلم چيست ز خود آرائي

 

در ببنديد و بگوئيد كه من

جز او از همه كس بگسستم

كس اگر گفت چرا؟ باكم نيست

فاش گوئيد كه عاشق هستم

 

قاصدي آمد اگر از ره دور

زود پرسيد كه پيغام از كيست

گر از او نيست, بگوئيد آن زن

ديرگاهيست, در اين منزل نيست

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 19:36  توسط دیبا  |