تبليغاتX
###گوگوش یک افسونگر###

###گوگوش یک افسونگر###

ادبی

با همه خون دل و سوز درون ٬ خاموشم

                                     که لبم دوخته است ٬ آنکه دلم سوخته است

sibesorkh20

دوستان عزیزم سلام ...

امیدوارم که حال همگی در این روزهای گرم تابستانی خوب باشه و مثل

همیشه خواننده ی وب لاگ من باشین ...

این بار شعری از فروغ قرخزاد عزیز رو براتون انتخاب کردم که متناسب با  

حال خودم و شاید شما دوستی باشه که خواننده ی اون هستید ...

 

تو را میخواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس ٬ مرغی اسیرم

ز پشت میله هلی سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم مرد زندان بان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرد من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زاین قفس نیست

اگر هم مرد زندان بان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست ...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 21:28  توسط دیبا  | 

                  همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد

                                     چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد

 

sibesorkh20 

سلام دوستان خوبم...

من نمی دانم کی این سر در گمی ها به پایان میرسد...نمی دانم کی خواهی آمد؟...

برایم دعایی بخوان تا تحمل دوریت را آسان کند...نگاهت را از من نگیر و گرمای دستانت را...

من می ترسم... من از این ثانیه ها که بین ما فاصله انداخته می ترسم...من از سکوته چشمانت

و ار خاموشی لیانت می ترسم...به من بگو که می آیی...و فاصله ها را با نگاههای عاشقانه ات

از میان بر می داری...آری دروغ گفتم...لحظه های بسیار به تو دروغ گفتم...دروغ گفتم تا شاید

عمر فاصله ها کو تاه شود...افسوس که نمی دانستم که عمر این فاصله ها تمام شدنی نیست...

به من بگو که می ایی...

به من حرف بزن ..ایا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو میبخشد جز درک زنده بودن از تو

چه میخواهد؟؟؟!!!....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:49  توسط دیبا  |