که لبم دوخته است ٬ آنکه دلم سوخته است

دوستان عزیزم سلام ...![]()
امیدوارم که حال همگی در این روزهای گرم تابستانی خوب باشه و مثل
همیشه خواننده ی وب لاگ من باشین ...![]()
![]()
این بار شعری از فروغ قرخزاد عزیز رو براتون انتخاب کردم که متناسب با
حال خودم و شاید شما دوستی باشه که خواننده ی اون هستید ...![]()
تو را میخواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس ٬ مرغی اسیرم
ز پشت میله هلی سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندان بان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرد من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زاین قفس نیست
اگر هم مرد زندان بان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست ...
