تبليغاتX
###گوگوش یک افسونگر###

###گوگوش یک افسونگر###

ادبی

هر شب از محنت هجران تو می میرم و بس

                         می کند باد سحر زنده به بوی تو مرا

سلام بهترین..با روزگار بی من چه می کنی؟...با روزهای گذشته از پاییز ؟ نمی دانی

چقدر دلم برای چشمانت تنگ شده...دلم می خواهد فقط خواب چشمان تو را ببینم.

هر شب نقش خیالت را نقاشی می کنم و خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم.

قاب چشمانم پر از عکس ستاره های دور است...

sibesorkh20

دوستان خوبم سلام...

با روزهای پاییزی چه می کنید؟...با خش خش برگهای زیر پاتون به یاد کدوم خاطره ی زیر پا

لگد شده ای می افتید؟...من امیدوارم هرگز اون خاطره نباشید که زیر پاها تنها صدای خش خش

خرد شدنش به گوش برسه...و امیدوارم قلب هاتونم مثل قلب من پاییزی نباشه...بهاری باشین

الهی همتون...شعر این هفته رو از حمید مصدق براتون انتخاب کردم و امیدوارم دوست داشته

باشین...

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری؟

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا

زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی.../

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 13:31  توسط دیبا  |