تبليغاتX
###گوگوش یک افسونگر###

###گوگوش یک افسونگر###

ادبی

وفادار تو بودم تا نفس بود
دریغا همنشینت خار و خس بود

دلم را بازگردان

همین جان سوختن بس بود بس بود

دوستان گلم سلام...

میخوام به خاطر همه چیز ازتون تشکر کنم و بگم فعلا به دلیل مشغله زیادی که

کار وبلاگ نویسی و زندگی پیدا کردم تصمیم دارم وبلاگه شخصیم رو تا یه مدت تعطیل کنم

اما در ۲ وبلاگه دیگه به طور هم زمان دارم کار میکنم و اگر دوست داشتین

بازم با من باشین برام کامنت بزارین تا آدرسه وبلاگه مشترک با دوستانم

رو بهتون تقدیم کنم...متاسفانه وبلاگم یاداوره خاطراتیه که ترجیح میدم فراموش کنم...

از همتون به خاطر این مدت که صمیمانه من و وبلاگم رو حمایت کردین یه دنیا ممنونم...

از دوسته خوبم شاهین در وبلاگ وهم سبز٬آقای اسد در وبلاگ غروب٬پدرام در وبلاگ دوست خوب٬

علیرضا در وبلاگ همین نزدیکی٬دوسته خوبم خاموش ومینا در وبلاگ کلک عاشقانه...و تمامیه وبلاگ نویسانه عزیزی

که منو در لینک خودشون قرار داده و حمایتم کردن...

بای تا های

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 20:23  توسط دیبا  | 

koja beravam

 

در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود                              

این جاده به سوی تو نمی آید...گلی در کنار آن نمی روید...

کجا بروم؟...از که بپرسم نشانی نگاه تو را؟...

کجا بروم که نه قفسی باشد و نه هوسی؟...

این جاده های وهم آلود که نه سیب می شناسند و نه بالهای

پروانه به تو هرگز نخواهند رسید...

به کجا بروم که نه من باشم و نه شعرهای رنگ پریده ام؟

نه شب باشد و نه روز٬ نه هوا و نه خلا٬نه عشق و نه نفرت٬ نه دیو و نه فرشته...

این سایه های سرد دنباله تو نیستند...این آینه های مغرور تو را

نشان نمی دهند...این نی لبک های شکسته از تو نمی گویند...

کجا بروم؟ ...تو بگو!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:43  توسط دیبا  | 

قهر

نگه دگر به سوی من چه می کنی

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

 

 

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

 

 

برو...برو...به سوی او٬ مرا چه غم

تو آفتابی...او زمین...من آسمان

بر او بتاب ز آن که من نشسته ام

به ناز روی شانه ی ستارگان

 

 

بر او بتاب ز آن که گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشتها

دل تو مال من٬تن تو مال او

 

 

 

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو ز آن که در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

 

 

اگر به سویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بیفروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

 

 

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او !

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او !

 

                                               *************************

بعدها

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای ز امروزها٬دیروزها

 

دیدگانم همچو دالانهای تار

گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دست هایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

 

 

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذ ها و دفترهای من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه می ماند به جای

تار مویی٬نقش دستی٬شانه ای

 

می رهم از خویش و می مانم ز خویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افقها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راهها

 

لیک دیگر پیکر سرد مرا

می فشارد خاک٬دامنگیر خاک

بی تو٬دور از ضربه های قلب تو

قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:3  توسط دیبا  |