در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
این جاده به سوی تو نمی آید...گلی در کنار آن نمی روید...
کجا بروم؟...از که بپرسم نشانی نگاه تو را؟...
کجا بروم که نه قفسی باشد و نه هوسی؟...
این جاده های وهم آلود که نه سیب می شناسند و نه بالهای
پروانه به تو هرگز نخواهند رسید...
به کجا بروم که نه من باشم و نه شعرهای رنگ پریده ام؟
نه شب باشد و نه روز٬ نه هوا و نه خلا٬نه عشق و نه نفرت٬ نه دیو و نه فرشته...
این سایه های سرد دنباله تو نیستند...این آینه های مغرور تو را
نشان نمی دهند...این نی لبک های شکسته از تو نمی گویند...
کجا بروم؟ ...تو بگو!